تبليغاتX
دختر کوچولو_عاشق
دختر کوچولو_عاشق

عاشق شدی توام؟؟؟؟؟؟

سلاااااااااااااااااااااااااااام دوستاي خوبم :

خوبين؟ من كه دارم مي ميرم..

جاتون خالي يك سر مايي خوردم كه صدام در نمياد ..

صدام شده عين دوران بلوغ ايمان جانم..

البته نه به اون خش داريااا.. اخ جاي ايمان جانم خالي كه لباش اويزون شه..

خوب چه خبرا؟ مي بينم كه همه بر و بچ بوي مدرسه گرفتن..

من كه هنوز اونجوري درس نخوندم.. اونجوري كه به دلم بچسبه..

امروز تو مدرسه ديگه رسما داشتم خفه مي شدم.. نفسم نمي اومد.. الان از دكتر

اومدم.. 2 امپول زدم.. به جاش گفت فردا نرو مدرسه......

ولي از اونجايي كه مامانم خيلي به تحصيلات ما اهميت مي ده ..

گفت حالا شب بخواب شايد صبح خوب شده باشي..

گفتم مامان من صدام در نميادد تو چي مي گي؟

اي خدا از دست اين مامانااااااا..

از كيش براتون بگم كه ما ذوب شديم اونجا.. گرما نگو اب پز بگو..

فقط پاساژا خوب بود..

منم كه جفت چشمامو ميخكوب كرده بودم كه

 واسه ايمانو چيزاي خوشگل بخرم..

خلاصه كه جاي همتون خالي بود... ولی هنوز ندیدمش که سوغاتیشو بش بدم..

دعا كنيد زودتر خوب شم..

 

          من با لبان سرد نسیم صبح

           سر می کنم ترانه برای تو

                   من ان ستاره ام که درخشانم

                        هر شب در اسمان سرای تو

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 19:47 توسط هدیه| |

سلام ..

هوا امروز خفن دلگير . دلم گرفته.. دلم برا ايمان تنگوليده..

2هفته اس كه نديدمش.. واي خدا چقدر دلم گرفته..

ديشب به ايمان گفتم كاشكي الان لب دريا بوديم..

ولي حالا كه نيستيم تازه از هم دور هم هستيم..خداااااااااااااا

بارون ديشب خيلي قشنگ بود نشسته بودم رو صندلي تو ايوونمون و

 به اسمون نگاه مي كردم..

ياد اون روزا .. ياد اون روزاي قشنگي كه پشت سر گذاشتيم

ايمان يادته بهم مي گفتي هر وقت بارون اومد ياد من بيوفت؟

يادته ايمان؟ ايمان الان داشتم زير بارون به چشماي تو فكر مي كردم..

به چشمات.. واي خدا .. هيچ عاشقي از عشقش جدا نكن..

الان چند روز كه بابام بد جوري بهم گير مي ده .. الكي..

مي ترسم ازش.. نكنه..

نه من مي ميرم ديگه تحمل سختي ندارم ..

شنبه مي خوام برم كيش.. يعني نمي خوام ولي مجبورم چون همه دارن مي رن

من دلم برا ايمانم تنگ مي شه..

امروز كه بابا با بليتا اومد خونه به ايمان زنگ زدم .. حالم گرفته بود .

گفت چي شده هدي؟ گفتم دلم برات تنگ مي شه.. گفت پس توام حس منو داري؟

اره منم حس تو رو دارم..

بعضي وقتا كه همه درا به روم بسته مي شه چشمامو مي بندم و تو روياهام

خودم و ايمان مي بينم كه دستاشو محكم گرفتم و داريم مي دوييم..

ولي به كجا مي دوييم؟ نمي دونم..

واي خدا بارون تند تر شده و دلم منم بيشتر هواي ايمانمو كرده..

من رفتم.. اگه هواپيما..... منو حلال كند..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 15:51 توسط هدیه| |

بس كه لبريزم از تو مي خواهم

بدوم در ميان صحراها

سر بكوبم به سنگ كوهستان

تن بكوبم به موج درياها

                 ........

بس كه لبريزم از تو مي خواهم

چون غباري ز خود فرو ريزم

زير پاي تو سر نهم ارام

به سبك سايه تو اويزم

         ............

اري اغاز دوست داشتن است

گرچه پايان راه نا پيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

       

                             تقديم به اون كه اندازه ستاره ها دوسش دارم.

 

 

 

قربون فروغ با اين شعر زيباش.. مگه نه؟

خبر خاصي ندارم.. من خوبم.. ما خوبيم.

فعلا از اين مهموني به اون مهموني .. درسم كه بيخيال..

راستي ازاد قبول شدم .. البته همه قبول مي شن.. خيلي چرت بود

درصداي من همش منقي بود.. اونوقت روانشناسي قبول شدم..

جلل الخالق.. منم كه عشق روانشناسيم..

 درس مي خونماااا ولي حالش نيست كه بشينم پاش 6 ساعت بخونم ..

سر جم 3.4 ساعت مي خونم.. اخه روزه مي گيرم..

حالا سال ديگه كه جاي اسم رستگار .. اسم من اعلام كردن بهتون مي گم..

نخندين ديگه. دست خودم نيست يكم سر خوش تشريف دارم خوب..

گوشي عزيزم هم كه خراب شده.. منم كه خوراكم اس زدن بود الان بيكار شدم ..

فردا دوستم مياد خونمون .. مي خوايم بشينم حسابي غيبت كنيم و بخنديمااا

واي كه دلم چقدرهوس دربند كرده.. يادش به خير اون روزاي خوب كه با

ايموي خودم مي رفتيم دربند.. يك قليون .. يك كباب.. واييي يك كاسه الوچه..

واي كه چقدر الوچه هاي اونجا رو دوست دارم.. الان كه دارم مي گم

دهنم اب افتاده واسه يك ذره از اونااااااااااا

كي مي شه دوباره بريم اونجااا

خوب من ديگه رفتم..

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 15:38 توسط هدیه| |

سلاااااااااااااااااااام :

ماه رمضون امسال همه ديگه سنگ تموم گذاشتن..

از اين مهموني به اون مهموني..

منم كه عاشق مهموني رفتنم از همه زودتر ذوق مي كنم.. مامانم مي گه:

تو كه اصلا درس نداري.. مي گم : نه بابا درس چيه..

اونم مي گه اره اخه مي بينم داري خود كشون مي كني..

اخه ديشب خونه عموم بوديم از دختر عموم پرسيدم

 روزي چند ساعت مي خوني؟

كفت تقريبا 10 . 12 ساعت..

فك من و اون يكي دختر عموم افتاد رو زمين..

تازه روزه هم مي گيره.. واي خدا چه جون و بنيه اي به اين بنده هات مي ديااا

خوب  از این جونااا به منم بده ديگه..

امروزم خونه هاني جون .. ابجي خانومي دعوتيم..

ايمان هم خوبه.. الان بهش زنگ زدم مي گم پشو ديگه لنگ ظهر..

مي گه نه تو رو خدا بزار بخوابم..

گفتم باشه بخواب ولي اقا ايمان بعدها از اين خبرااااا نيستاااااااا

"ماموريت شما

  دنبال كردن مسير درخشان پيش روست

  بدون توجه به تيرگي هاي پيرامون"

اينم يك جمله مثبت از ريجارد باخ..

 راستي بچه ها وب من 1 ساله شداااااااااااااااااااااا

وب كوچولو من .. 1000 ساله شي..

 

"دستهاي اب را ديدم

كه به اسمان بلند بود

و زمزمه سكوتش راشنيدم

كه در جاري عشق جريان داشت

و بودن را مي سرود"

 

راستي اين شعرم از استاد ادبياتم..

 خوب من ديگه رفتم...

بچه ها يادتون نره منو دعا كنيداااااااااااا

بالاخره منم كنكوريم ديگه...

مرسي دوستاي خوبببببببببببببببببببببببببم..

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 12:25 توسط هدیه| |

سلاااااااااااااااااااام دوست جوناي خودم:

اي بابا بالاخره ما هفته پيش رفتيم شمال..

ديگه داشتم بد جوري عقده اي مي شدم اخه..

جاي همتون خالي.. هوا ابري .. صفا بود..

انقدر دلم برا اين دريا تنگ شده بود كه نگو ونپرس..

خيلي خوش گذشت.. بازم مي گم جاي همتون خالي بود..

امروز مدرسه ازمون قلم چي داشتم.. به مامانم گفتم برگشتنه

نيا دنبالم مي خوام با دوستام بريم يخ در بهشت بخوريم..

ولي ببخشيدااااااا كوفتمون شد..

وقتي اومدم خونه هنوز سلام نكرده .. هر چي كه تونست

 اول به خودم گفت بعد به ايمان..

دهنم باز مونده بود.. گفتم چي مي گي من با ايمان نبودم كه؟

طبق معمول هر چي دلش خواست گفت..

مثل هميشه به اين فكر نكرد كه شايد داره اشتباه مي كنه..

بيچاره ايمان..

بيچاره خودم..

چي بگم؟ الان 3 سال كه دارم اين حرفا رو ازش مي شنوم..

نمي دونم حكمت  خدا چيه؟

اميدوارم امسال به سرعت بگذره تا شايد اوضاع عوض شه.. هر چند

ميدونم اوضاع بهتر نمي شه كه هيچي بدترم مي شه..

هر چي بيشتر مي گذره ..

چي بگم؟

فقط مي تونم بگم ولش كن هديه.. هر كس يك سرنوشتي داره..

یک جمله ای هست که می گه:

"ان که می خواهد زنده بماند باید با دشواری ها در اویزد.

دشواری برای زندگانی مایه ناامیدی نیست. ناامید مردگانند."

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 17:37 توسط هدیه| |

سلام سلام خوبين دوستای گلم؟

ما كه بدك نيستيم..

به قول گفتني :" وقتي دلت خسته شد.

ديگر خنده معنايي ندارد.. فقط مي خندي تا ديگران.

غم اشيانه كرده در چشمانت را نبينند!"

دقيقا وصف حال منه..

خوب ما به همه چي مي گيم بيخيال.. اينم روش..

جمعه ازمون قلم چي داشتم .. ازموناش يك كم ابكي تشريف داره..

حالا هر كي ندونه فكر مي كنه من تيز هوشم..

نه بابا از اين خبرا هم نيست..

راستي عيدتون مبارك..

ما كه انقدر شربت خورديم .. بله ديگه..

اين پسرا هم تا تونستن خودشونو خالي كردن و رقصيدن..

مي خواستيم بريم شمال ..

منم كلي دلمو صابون زده بودم كه ايول دختر عمومو با خودم ببرم ..

خوش بگذره.

تو اوج سر خوشي بوديم كه بابي مهدي گفت نه بابا من كار دارم ..

اي بابا ..خفن خورد تو ذوقم..

همه دوستام رفتن شمال.. عقده اي شدم والا..

مامانم مي گه همچين مي گه انگار تا حالا نرفته..

امروز رفته بودم شال بخرم ديدم اواا اين همسايمون كه 3 سال از من

 کوچیکتر  بود .فروشنده شده.. چشمام داشت مي زد بيرون.

گفتم تو اينجا چي كار مي كني؟

خوب ديگه منم بايد تو خرج خونه كمك كنم..

تازه به خودم اومدم .. گفتم اواي چه بد..

گفت اره بده..

دلم براش سوخت..

اون وقت من سر خوش هي ميگم بريم شمال .. مردم چقدر بدختن ..

متاسف شدم..

چند روز پيش داشتم از كتابخونه مي اومدم..

يك گربه ايكبيري تا دم خونه باهام اومد..

منم كه خيلي نترسم 100 دفعه تا برسم جيغ زدم..

به يكي گفتم گفت اون فرشته بوده اومده تا مواظبت باشه..

اخه خدا مي دونه من چفدر اين موجود دوست دارم حالا فرستاده مواظبم باشه..

قربون حكمتت برم خدا..

بچه ها همتون برا انا دعا كنيد..

زوری هاااا.. خوب ؟

گناه داره.. من دركش مي كنم..

خوب ما رفتيم..

 

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 18:15 توسط هدیه| |

مدرسه رفتن اونم تو روز جمعه گريه دراره..

مگه نه؟

ولي من رفتم..صبح اشكم در اومده بود.. همه در خواب ناز تشريف

داشتن.

خلاصه كه همش تقصير اين هواس..اون روزا كه الودگي از خودش در كرد

پيش خودش نگفت پس فوق العاده مدرسه چي مي شه؟

به جاش مدرسه هتل بود..

نه مديري بود نه ناظمي..

يك مشت ادم مزخرفم وقتي تو خيابون مي ديدنمون مي گفتن تجديديا رو..

چند روز پيش وقتي انا اومد و به وبم سر زد ..

رفتم تو وبش.. دلم براش سوخت.. اين چه عشقي؟

اين چه مهربوني؟ مگه ميشه يك ادم {پسر} نفهمه كه طرفش دوسش داره؟

اگه خواستين به وبش سر بزنيد ..

گناه داره..

اسمش انا.بدبخت.

اين هفته برام اتفاقاي جالبي افتاد.. چند روزپيش از كتابخونه

 اومدم بيرون كه با تلم بحرفم..

نشسته بودم رو نيمكت پارك.. و طبق معمول ادماي بيكارهم اونجا وايساده بودن..

يهو ديدم يك چيزي داره مي خوره به پام.. ديدم واي دم يك گربه پشمالو . سياه..

يك جيغي زدم كه موهاي تن گربه هم رفت هوا..

من خيلي از گربه مي ترسم.. از 20 متريش فرار مي كنم..

خلاصه ادماي بيكارم سوژه گير اوردن و كلي بهم خنديدن..

ديروز هم رفته بوديم خيابون شريعتي.. 3 تا موش تو خيابون مي لوليدن..

انقدر ايكبيرين كه حتي گربه ها هم رغبت نمي كنن بخورنشون.

تو 7 تير كه ملي ريخته بودن و اقا پليسا هم وايساده بودن كه بزننشون

خلاصه يك سكته هم اونتجا زدم.. ترسو نيستمااااا

دلم برا شمال تنگ شده.. برا هواي مرطوبش..

دريا..

اي بابا..   امسال كه فكر نكنم بتونيم جايي بريم..

اه اه اه..

ما رفتيم..

 

نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 14:0 توسط هدیه| |

سلام دوستاي گل و گلابم....

خوبين بچه ها؟

منو مي بينين؟  كم كم دارم شبيه درس و كتاب مي شم..

يك چيزي بگم شايد به نظرتون جالب و خنده دار باشه ولي واقعيت داره..

من وقت كم ميارم..

وقتم براي خوندن اين همه كتاب كم مياد..

الان 1ماه كه دارم مي رم مدرسه.. زمان داره تند تند مي گذره و من

گم شدم..

ديروز يك خبري شنيدم كه خيلي گريه كردم....

دوست عزيزم ازدواج كرد..

ناراحت شدم چون خيلي باحال و خوب بود.. چون دختر خيلي خوبي بود..

فقطم 1 سال از من بزرگتر بود...

ولي دعا مي كنم با پسر خاله اش خوشبخت شه..

نمي دونم جريان چيه؟ داره مد مي شه 18. 19 سالگي ازدواج كني...

اخه يكي از فاميلامونم كه هم سن من بود ازدواج كرد...

من كه هول نيستم.. من منتظر ايمانووو هستم...

اين روزايي كه سرم گرم درس.. همش با خودم فكر مي كنم بعدها

 چه جوري هم درس بخونم هم برم سر كار..هم مسئوليت خونه رو بر عهده بگيرم..

ايمان هم كه شديد روي تميزي حساس..

واي واي چه ترسناك مي شه.. اين همه كار..

چه مي دونم...

خدا جونم خودت.. فقط خودت..كمكم كن..

جمعه اولين ازمون قلم چي دارم..

دعا كنين خوب بشم..

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 22:5 توسط هدیه| |

حرفای تو دلم...

 

ديروز با مامانم دوباره رفته بودم همون بيمارستاني كه براتون گفتم..

اون دختر.. همون دختر بدبختي كه قربوني اين روزگار شده بود..

 از پرستار بخش حالشو پرسيدم..

گفت اون خودشو كشت..

دهنم باز مونده بود.. اشك تو چشمام جمع شد..

 گفت: خانواده اش ولش كردن رفتن .. اونم خودشو كشت

يعني به همين راحتي؟ يعني زندگي اينه؟

وقتي هم اومدم خونه و سقوط اون هواپيما رو شنيدم.. ديگه طاقت نيوردم..

با اون تصويرايي كه اونا نشون دادن .. من زدم زير گريه..

دلم گرفته بود..

چقدر همه چي بد شده!!!

پيش خودم گفتم پس نبايد اصلا ناراحت باشم.. چون اين دنيا هيچيش معلوم نيست..

ديگه از هواپيما هم مي ترسم.. شد ترس از نوع {فوبيا}

اين يك درس روانشناسي بود .. ياد گرفتيد؟

از درس و زندگي هم خبري نيست..

داريم به بدبختي مي گذرونيم...

راستي امروز دوستام مي گفتن sms همه شهرها وصل..

جز تهران... عجب بدبختياااا

منم كه معتادشم.. خلاصه خيلي حوصله ام سر رفته..

فكر كنم اصلا تكنولوژي به اين اسم حذف بشه..

اه اه..

می دونم یک وقتایی دلت برام تنگ می شه

تو خیابونا نگاه می کنی از پشت شیشه

اون که از پشت درختا می گذره شاید منم

که دارم تنهایی با یاد تو پرسه می زنم

اینو برا من خونده....

فعلا..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 20:0 توسط هدیه| |

حالم بد...

اين دفعه بيستم كه تو اين ماه حالم بد ..

نمي دونم چرا اينجوري شدم؟..

ديگه مثل قبل شاد نيستم.. مثل قبل واسه همه چيز ذوق نمي كنم..

دلم مي خواست هر چي تو دلمو واستون بگم و خودمو خالي كنم..

ولي نمي تونم..

خسته شدم..

از زندگي.. از خودم..

از رفت و اومدام.. ديروز رفتم استخر ولي اصلا بهم خوش نگذشت..

امروزم از صبح تا الان كتابخونه بودم.. يكي از بچه هاي مدرسه قبليم كه

1 سال از من بزرگتر بود امروز ديدمش..

ازدواج كرده بود.. عروس بود.. ولی من ذوق نکردم..

ه ه ه.. اصلا قشنگ نيست...

از كاراي ايمان خسته شدم.. از گير دادناش..

 از زندگي 2 نفري كه با هم ساختيمش خسته شدم..

ايمان اينا رو نمي فهمه.. همه بدبختي من اين..

هر چي بهش مي گم يك چند وقت از هم دور شيم مي گه هيچي درست نمي شه..

مي شه .. بخدا مي شه..

اه حالم خيلي بد..

ديگه نمي خوام ..

نمي خوام ديگه .. خسته شدم..

گاهي اوقات پيش خودم فكر مي كنم چرا اينجوري شدم؟

چرا باهاش دوست شدم كه الان هم اعصاب خودمو داغون كنم هم اونو..

دلم مي خواد 4. 5 ماه تنها باشم..

ولي مگه مي ذاره؟          واي ايمان كاش مي فهميدي..

 

كاش مي شد در ماه خانه داشت

تا به خورشيد سعادت راه يافت

  انقدر رنج كشيدم ز جهان سير شدم

گر چه جوانم ولي پير شدم...

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 17:31 توسط هدیه| |